ساقي نامه

... شعر و ادب و

من اگرچه ویلچرنشین هستم ولی درزمرۀ جانبازان قطع نخاعی از گردن که قرار بود به دیدار آقا مشرف شوند نبودم.کلید دراین توفیق وسعادت زمانی دردستانم قرار گرفت که بچه های انجمن جانبازان

نخاعی که پیگیران و تدارک کنندگان اصلی برنامه تجلیل از جانبازان قطع نخاعی از گردن بودند از من خواستند متنی را برای قرائت درحضور مقام معظم رهبری آماده کنم.

وقتی متن را که ابیاتی هم وصف حال جانبازان ضمیمه آن کرده بودم برایشان فرستادم گفتم اگر امکانش بود من هم طفیلی این عزیزان جانبازبتوانم به دست بوسی بزرگ جانباز انقلاب نایل شوم خبرم کنید.

شب وقتی از کار به خانه برگشتم درتماسی که با دوستان انجمن جانبازان نخاعی مستقر درهتل محل اقامت جانبازان داشتم گفتند تعدادی از خود انجمنی ها راهم که زحمات زیادی برای برگزاری مراسم می کشند نتوانسته ایم درلیست قراردهیم ولی اگر هم فرجی شود باید از همین الان به هتل بیایی تا ببینیم خدا چه می خواهد.

من که از صبح زود ازخانه بیرون زده بودم و خسته برگشته بودم به امید زیارت آقا توانی دوباره یافتم و باتوکل به خدا ، ساعت 10 شب به سمت هتل محل اقامت جانبازان حرکت کردم. باخود می گفتم اگر هم توفیق دست بوسی آقا نصیبم نشد لااقل دوستان جانبازو زائران ایشان را زیارت می کنم.

جانبازان  و خانواده هایشان از روز قبل از دیدار با آقا در تب و تاب بودند. اواخرشب بود که دوستان به من هم خبر دادند که اسمم را درلیست زائران آقا جا داده اند و می توانم همراه آنان بروم. این نوید روز زیبایی بود که درپیش داشتم.

مسئولان حفاظت بیت برای رعایت حال و وضع جانبازان که قطع نخاعی از گردن هستند و وضعیت سختی به لحاظ حرکتی دارند تشریفات مربوط به اقدامات امنیتی ازجمله چکاپ و بازرسی را درهتل انجام دادند. از شب قبل ویلچرها وبرانکاردها را از جانبازان تحویل گرفتند و بردند و قرار شد صبح زود به هتل محل اقامت جانبازان بازگردانند. این مسئله البته مشکلاتی را برای بعضی از جانبازان درپی داشت.

چون جانبازان ،قطع نخاع از گردن بودند اکثرا"یا ویلچر برانکاردی داشتند و یا حتی قادر به استفاده از این نوع ویلچر ها هم نبودند و ناچاربودند با تخت ها وبرانکاردها ی مخصوص جابجا شوند.

صبح زود،کم کم ویلچرها و برانکارد ها را آوردند. مأموران حفاظت بیت، ویلچر هریک از جانبازان را می آوردند وهریک را سوار ویلچر یا برانکارد مخصوص خودش می کردند وباخود می بردند داخل اتوبوس ها تحویل می دادند.

این اتوبوس های بالابردارمخصوص حمل جانبازان ازشب قبل بصورت پلمپ شده در محوطه هتل مستقر شده بودند و نیروهای ویژه یگان حفاظت بیت از آن ها محافظت می کردند.

درخروجی هتل اکیپی از خبرنگاران وفیلمبرداران صداو سیما با بعضی از جانبازان درباره حسی که قبل از دیدارشان با رهبرخود دارند می پرسیدند.

وقتی خبرنگار از من پرسید چه احساسی داری دریک کلام گفتم :"حسی که با آن می شود یک شعرزیبا سرود"ومن واقعا"هم شعری برای مراسم دیدارجانبازان با رهبری سروده بودم.

اتوبوس ها پس از پرشدن با اسکورت ماشین راهنمایی ورانندگی و موتورسوارهای یگان حفاظت سپاه هتل را به سمت بیت رهبری ترک می کردند.

خودروی پلیس راهنمایی ودوموتور سوار جلو،ودو موتور سوار هم از پشت،  اتو بوس ها را اسکورت می کردند. این آرایش ، در مسیر هتل تا بیت توجه خودرو های عبوری و عابران را به خود جلب می کردوهمه به تماشا می ایستادند.

اتوبوس ها بدون توقف تا مقابل درورودی حسینیه امام خمینی – محل برگزاری این دیدار عاشقانه – پیش رفتند و جانبازان وخانواده هایشان بدون هیچگونه بازرسی و توقفی وارد حسینیه می شدند.

همه روی ویلچر وتخت ردیف شده بودند و چشم انتظار نایب امام زمان بودند.

بالاخره خورشید چهره آقا از مشرق حسینیه طلوع کردوتا بالای سرهمه ما بالا آمد.

آقا با چهره ای درخشان از لبخند، با آن قد بلند ورعنا، بالای سر تک تک جانبازان دلبندشان حاضر می شدند و همچون سروی با وزش نسیم عشق و محبت خم می شدند و

گلبوسه های مهر و محبت را برگونه های دلدادگانشان می نشاندند. بوسه هایی که چون مدال های زرین افتخار برسینه ها خواهد درخشید.

آقا جانبازان را درآغوش می کشیدند و درآغوش گرم خود می فشردند؛چنان بوسه های آبداری از گونه های آنان برمی داشتند که دهن آدم آب می افتاد. مثل پدر مهربانی که پس از مدت مدیدی فرزند دلبندش را دیده باشد گوئی عنان اختیاراز کف داده بودند و به تعداد دیده بوسی ها هم قناعت نمی کردند.شاید به نیت پنج تن بود که پنج با ر گونه های جانبازان را می بوسیدند!

بعضی از خوشحالی گریه می کردند و بعضی نیز بهت زده بودند و حیران ؛ صحنه صحنه معاشقه و مغازله بود. بعد گلگفت وگلشنفت از دو طرف شروع می شد.

آقا از احوال جانبازان می پرسیدند و آنان می گفتند :"شما خوب باشید ما هم خوبیم".می گفتند :"به ابی انت وامی "، می گفتند:" خدا از عمر ما و زن وفرزندان ما کم کند و به عمر شما بیافزاید".

"کوروش محمودی" از جانبازان کرجی که اورا از زمان اول مجروحیت و بستری شدن در بیمارستان دکتر شریعتی تهران بخاطر وضع بسیار وخیمش به یاد دارم و یادم هست که حتی قدرت بلع هم نداشت وغذایش را از سوراخی که درگلویش ایجاد کرده بودند با سرنگ می دادند، با اینکه حالش نسبت به آن موقع اندک تفاوتی کرده است ولی هنوز هم نه می تواند حرف بزند و نه چندان تحرکی دارد. او با دیدن آقا پر درآورده بود. آغوش و بوسه های آقا برایش کفاف نداد و با آن وضعش پرباز کرد ودست هایش را تا محاسن آقا رساند و دست به سرو روی آقا می کشید. چهرۀ آقا که از بدو ورود و دیدن جانبازان دچار پارادوکس سنگینی شده بود . با اینکه از دیدن با وفا ترین یارانش خوشحال بود اما می شد فهمید که غم سنگینی را از دیدن وضعیت دشوار آنان پشت سیمای آفتابی اش پنهان کرده است. بالای سر کوروش  معلوم بود که آقا بسختی دارد خودش را کنترل می کند و عنقریب بود که بغض سنگینش بترکد. کوروش نمی توانست حرف بزند ولی با زبان بی زبانی احساسش را به آقا منتقل می کرد و زبان عشق از الفبای رایج بی نیاز است.

جانباز دیگری که از بوسیدن آقایش سیر نمی شد ، دو گونه و پیشانی ایشان را درخواست کرد و ایشان هم درطبق اخلاص نهادندودر نهایت هم خود آقا لب های اورا هم بوسیدند و او که با وجود زیاده خواهی هایش انتظار این یکی را نداشت حسابی به وجد آمده بود. این صحنه شعری از خیام را درذهنم تداعی کرد که می گوید:

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم

من بندۀ آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

طنین قهقه آقا زمانی بلند شد که ایشان با یکی از همشهری های مشهدی خودشان که پیر مردی بود صحبت می کردند. پیرمرد می گفت :"آقا ما در تظاهرات ها پشت سر شما بودیم" و آقا فرمودند :"آن موقع خیلی جوان بودی"و پیرمرد حاضر جواب هم با لهجه مشهدی غلیظش گفت:"ها شمایم جوان بودی"!آقا چنان قهقهه ای زدند که من یکی تا حالا نشنیده بودم.

بعد از آنکه همه دلدادگان به وصال دلبرشان نایل شدند این مجلس عیش به طریقی دیگر ادامه یافت. یکی از جانبازان با لحنی زیبا آیاتی مناسب مجلس رااز کتاب آخرتلاوت کرد و بعد یکی از جانبازان مشهدی بنام آقای صفایی متنی را که چند بیت از شعر و بخشی از متنی بود که به همین منظور نوشته بودم با لحنی حزن انگیز قرائت کرد. اواسط متن بود که متوجه شدم لحنش عوض شد و او دارد حرف دلش را خارج از متن بیان می کند.

بعدا"اینگونه فهمیدم که چون آقای صفایی قطع نخاع از گردن بود و دست هایش را هم نمی توانست حرکت دهدو از آنجا که متن در دو روی یک برگ چاچ شده بود ، با رسیدن به انتهای صفحه ، نتوانسته بود ورق را برگرداند و ناچار شده بود حرف دل خودش را به میان بکشد.

او از خودش ادامه داد که "آقا جان!با اینکه سال های سختی را پشت سر گذاشته ام و وضعیت بسیار دشواری داشته ام اما هنوز نمی دانم که پای نامه اعمالم را امضا خواهند زد یا نه ، مگر اینکه شما آن را امضا کنید"

در جایی که مقام معظم رهبری نشسته بودند وشروع به سخنرانی کردند،بالای سرشان آیه شریفه ای با خط درشت نوشته و نصب شده بود :"فستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به.....".جالب اینکه ایشان نیزدر خلال صحبتشان به این آیه اشاره کردند.

در پایان این دیدار عاشقانه و رویایی، حضرت آقا درحالی که لبخند رضایت از این دیدار بطور محسوسی درسیمایشان برق می زد دربیانات خود نیزصریحا"از ترتیب دهندگان این دیدار تشکر کردند و فرمودند که این برنامه باید همه ساله بطور مطلوب تری ادامه یابد.یعنی "دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش"!

در اینجا برای حسن ختام ، متن کامل شعری را که از زبان جانبازان برای آقا و سرورمان سروده بودم و چند بیت از آن نیز توسط یکی از جانبازان قطع نخاعی از گردن قرائت شد را می آورم :

 

گرچه از دست وپا فتادستم

عهد و پیمان خویش نشکستم

 

گرچه عضوی نمانده دربدنم

عضوی از عاشقانتان هستم

 

برلبت چون "خم می نی" است مدام

از شمیم حضورتو مستم

 

حسرتی هست دردلم که چرا

به شهیدان حق نپیو ستم

 

خواب دیدم که در رهت آقا

باز سربند یا علی بستم

 

با همان شور روزهای نبرد

از سر خاکریز می جستم

 

امر کردی به پیش می رفتم

دشمنت را به تیر می بستم

 

تاکه برپا بود ولایت عشق

ایچنین روی چرخ بنشستم

 

گرچه رنجور وخسته ام اما

تا نفس هست با شما هستم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت15:10توسط بهروز ساقي | |

این چندبیت درتوصیف تصویر شهیدی که درمتن دید می شود سروده شده و به روح آسمانی این شهید و همه شهیدان دفاع مقدس تقدیم می شود.

خفته پيراهنش چه گل رنگ است

بسترش خاك و بالشش سنگ است

نعره انفجا رو تركش و تير

درسرش نغمه اي خوش آهنگ است

بي خيال تمام غوغا ها

كه طبيعي عرصه جنگ است

رفته درخواب ناز آن جانباز

رفته ماندن براي او ننگ است

خواب نه ابتداي بيداريست

درجهاني كه صاف و بی رنگ است

پرکشیده پرنده این قفس است

این قفس بهر عاشقان تنگ است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت18:28توسط بهروز ساقي | |

چه زود ای ماه مهمانی گذشتی
بسان لذتی آنی گذشتی

به ما منت نهادی ماه زیبا
که از شب های ظلمانی گذشتی

چو پیک رحمت یار کریمی
براین درخویش زندانی گذشتی

نمی دانم خداوندا که آیا
زمن با آنچه می دانی گذشتی

چه شب هایی که شهر مردمان را
به خود کردی چراغانی گذشتی

خبر دارم که دربعضی اقالیم
چه توفانی و بارانی گذشتی

چنانت انس والفت بود باما
گمان کردم که می مانی گذشتی

سحرگاهان تو با ما عهد کردی
مسلمانان مسلمانی گذشتی

چگونه روزه خوار بی مروت
از این نعمت به آسانی گذشتی

+نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت12:12توسط بهروز ساقي | |

"مریم اسماعیلی زاده"،دختری محجوب وعفیف،با وجودی لطیف و جسمی نحیف دربرزخ کما فرو رفته است. او از همکلاسی های دوره کارشناسی ارشد است و امیدوارم که پیوسته باشد.خوبی های او در حق دیگران یادم نمی رود که به همکلاسی های کم بضاعت خود کمک می کرد. از لحظه ای که خبردادندبه علت تصادف در یکی از بیمارستان های شیراز دربخش مراقبت های ویژه بستریست دست های دعایمان به آسمان است.خبربدی که مبنی برمرگ مغزی او بود ظاهرا"تکذیب شده و خبرهای جدید امیدوارکننده ای داده اند. ای خدا!


"هست" و"بود"ش را نمی دانم

فعل حق را صرف کردن کار هرکس نیست

فعل حق را با امید وآرزو

با دعا واستغاثه

می شود ترکیب کرد

با دعا حتی خدا را هم که قهار است

سوی رحمان و رحیمی می توان ترغیب کرد

ای خدا دستم بگیر ودست لرزان دعایم را نگیر ازمن

+نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت18:30توسط بهروز ساقي | |

دراستقبال از تک بیت مطروحه ازسوی نایب امام زمان(عج)،حضرت آیت الله العظمی خامنه ای دامة برکاته:


درگیروداری که مائیم دست تو برشانه دل

در روزگاری که مائیم عشق تو و خانه دل


ما بی شما ها غریبیم جا مانده در شهر هجران

یاد شما می زداید تاریکی از خانه دل


تا چون تویی همنفس نیست دنیا بغیراز قفس نیست

با یادتان می کشد پر این مرغ دیوانه دل


این زخم ها  چلچراغ روشنگر راه وصل است

راهی که ما را رساند تا کوی جانانه دل


شمعی ومی سوزی از جان روشنگر شام هجران

آتش گرفته زداغت پرهای پروانه دل


تلخی می دارد این زخم، آوای نی دارد این زخم

مستی آن یادگاریست از پیر خمخانه دل


در سینه جز بیقراری ، جزداغ چیزی نداری

گنجی نهان داری اما درکنج ویرانه دل


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت11:24توسط بهروز ساقي | |

اگرکه شهر پراز دیش ماهواره شده

برای دیدن آن یار ماهپاره شده


برای دیدن تو بام ها رصد خانه ست

که آسمان به قدوم تو پر ستاره شده


بیا شفا بده دل های مردمانی را

که خام نقشه دجال بد قواره شده


تو آن حقیقت نابی که درتمام صحف

ودرصحیفه دل ها به آن اشاره شده


تمام کوچه و پسکوچه ها چراغانیست

زاشک منتظران شهر جشنواره شده


دلم به شوق تو هرروز جمعه بازار است

دلم به عشق تو اینگونه پرشراره شده


شتاب کن که اگر باز هم درنگ کنی

دل تمامی ما سنگ وسنگواره شده

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت16:2توسط بهروز ساقي | |

 در ابتدای راه اندازی وبلاگ"ساقی نامه" گفته بودم که فقط اشعار خودم را درآن منتشر خواهم کرد.تا حالا هم از این حرف خودم عدول نکرده ام ولی مثل اینکه این مطلب آغازی خواهد بود براپایان این قصدم.فتح باب خوبی است.با مطالبی که مثل شعر احساس برانگیزند.

جبهه جای عجیبی بود. جزیره ای رویائی ، تکه ای از آسمان که بر زمین افتاده بود. همه جا و همه چیزش جور دیگری بود.جوان هایش وحتی پیرمردانش. جوان هایش پختگی پیران وپیرانش شورو شوق و سرزندگی جوانان را داشتند. پیران جوانمردی که دست از دنیا شسته بودند و زن و زندگی و اهل وعیال راریخته سربه کوه وبیابان گذاشته بودند. آدم هرچه پیرتر می شود  به زن وزندگی وابسته تر می شود.گفته اند:" آدمی پیر که شد حرص جوان می گردد". بنی آدم هرچه ریش دارترشد ریشه دارتر می شود.دنیا در وجود سالخوردگان بیشتر ریشه می دواند و با صاحب عروس وداماد و نوه ونتیجه شدن  آدم های سالخورده ریشه دارتر می گردند.

از طرفی سالخوردگان حال و حوصلۀ سرو کله زدن با این وآن را ندارند چه رسد به این که میان آن همه جوان ونوجوان پرانرژی باشند و از آنان کم هم نیاورند.

"حاجی بخشی"

اولین پیری که درجبهه با اوآشنا شدم "حاجی بخشی" بود. یادم می آید به منطقه غرب اعزام شده بودیم وچند روزی در پادگان اسلام آباد غرب بودیم.او آدم خیلی با حالی بود.خیلی از مردم اورا بخاطر همین سرزندگی و حضورش درهمه صحنه ها از جبهه گرفته تا پشت جبهه می شناسند.ماشین لندرورش با بلند گوهای بزرگی که روی آن نصب بود و لباس کماندویی و تفنگ قناصه و قطار فشنگی که روی دوشش انداخته بود و با آن پرچمی هم در دست می چرخاند. از همه دیدنی تر ریش بلندو سفیدش به این شیر پیر جلوه ای دیگر می داد. صدای ضبط ماشینش را بلند می کرد و با پخش نوحه های  حماسی آهنگران حال وهوای جبهه را درهر شهر و دیاری می پراکند.

درپادگان اسلام آباد هم که چند روزی با هم بودیم ازهر فرصتی برای جمع کردن بچه ها و ایراد سخنرانی های آتشین استفاده می کرد.مخصوصا"دروسط دونماز. با صدای بلند ورسایی که داشت مدام به ابرقدرت های شرق وغرب بد وبیراه می گفت و از حق وتوی ناحق آنها می گفت و این که باید این حق وتو برداشته شود. اینقدر این حق وتو را در هرجمعی مطرح می کرد که ما شاید با الهام از "پدرژپتو"اسمش را گذاشته بودیم "پدروتو".بچه ها دیگر اخلاقش دستشان آمده بود و هرجا که اجتماعی به هر مناسبتی برگزار می شد به شوخی تحریکش می کردند که علیه حق وتو سخنرانی کند. وقتی هم سخنرانی اش شروع می شد با این که مدام هم بصورت فریاد زدن و با صدای بلند سخنرانی می کرد و دست های بزرگش را روی هوا به حرکت درمی آورد ولی خسته نمی شد وول کن نبود.

بعد ها که البته ما مجروح شده حسابی از دور خارج شده بودیم او دیگر به چهره ای ملی و حتی جهانی تبدیل شده نماد رزمندگان اسلام بود . هرجا می رسید پرچمش را به گردش درمی آورد وعده ای را دور خودش جمع می کرد و با شعار معروف "ماشاالله حزب الله"غوغا می کرد.

حاجی بخشی نه تنها خودش تمام وقت وقف جبهه بود خانواده و فرزندانش و بستگانش هم رزمنده بودند. دوپسرش و دامادش درجبهه به شهادت رسیدند. یکی از پسرانش گویا جلو چشم خودش به شهادت رسید.بعد از جنگ حاجی بخشی در نمازهای جمعه و تجمعات سیاسی و اعتقادی با همان تیپ زمان جنگ حاضر می شد و دوران خاطره انگیز دفاع مقدس را دراذهان رزمندگان زنده می کرد.این اواخر اورا (سال 87)در مراسم سالگرد شهید "بهرام مهین خاکی دیدم . با اینکه سکته کرده بود و بسختی راه می رفت و حرف می زد ولی با همان لباس کماندوئی اش آمده بودو هنوز هم درصحنه بود!

"حاجی باخاسی"

قبل از عملیات والفجر مقدماتی مدتی در پادگان دوکوهه و بعد هم در منطقه چنانه مسنقر بودیم وخود را برای این عملیات آماده می کردیم. ما درگروهان حضرت قاسم از گردان علی اصغرتیپ سید الشهدا (ع) سازماندهی شده بودیم.

فرمانده گروهانمان برادر "مهدی قاسمی"بود ویک معاون گروهان باحال هم داشتیم که اسمش "بهرام نوری" بود.

دراین گروهان ما  با بچه های ورامین باهم بودیم. پیرمرد 60-70 ساله ای بنام "حاجی باخاسی"که او هم از اهالی ورامین بود به گروهان ما حال وهوای دیگری داده بود. واقعا" پیر عاشقی بود و در سرزندگی گوی سبقت را از همه جوانان حاضر درگروهان ربوده بود. وقتی بچه ها به شوخی یا جدی به او پیر مرد می گفتند او هم به شوخی یا جدی ناراحت می شد و مبارز می طلبید که هرکس فکر می کند از من جوانتر است بیاید میدان تا کشتی بگیریم.این قسمتش را کاملا"جدی هم می گفت.

ما در مدتی که در تپه ماهور های چنانه مستقر بودیم هرروز صبح زود بعد از نماز صبح کیلو متر ها می دویدیم وکلی پستی وبلندی را بالا وپایین می شدیم و بعد برای صبحانه به محل چادرهای گروهان برمی گشتیم.درتمام این مدت که این برنامه صبحگاه بی وقفه ادامه داشت حاجی باخاسی جلو صف گروهان می دوید و خم هم به ابرو نمی آورد. او همچنین صدای دلنشینی هم داشت و درحال دویدن در مقابل صف سرود هم می خواند وبچه ها با هم زمزمه می کردند.عجیب تر اینکه او علمدار و جلودار گروهان بود و علم بزرگی را هم بردوش می کشید. این کار علاوه برصبحگاه در مانورها ورزم شبانه هایی هم که داشتیم انجام می گرفت و حاجی باخاسی که روحش از همه ما جوانتر بود مثل غزالی سبک سیر جست می زد و از پستی ها و بلندی های مسیر به سمت  رستگاری عبور می کرد.

اواخر سال 61 بود که کم کم بوی عملیات استشمام می شد. بچه ها جدی تر در سازماندهی گروهان جاگیری می کردند.تیم های تیربارچی و آرپی جی زن ها همدیگر را پیدامی کردند و یارگیری می کردند.دراین میان پیران گروهان هم از سوی جوانان بخاطر احترام وملاحظه سن وسالشان به ماندن درپشت جبهه و رسیدگی به امور تدارکات توصیه می شدند. یادم می آید یکی از مشکلاتمان در روز موعود حرکت به سمت خط مقدم برای انجام عملیات ,قانع کردن همین حاجی باخاسی برای پذیرش این مسئله بود.

از چند روز قبل که بچه ها کم کم تجهیزات و مهمات خود را مرتب می کردند حاجی باخاسی درپوست خودش نمی گنجید. شوخی بچه ها با او نیز بیشتر وجدی تر شده بود.می گفتند حاجی !کار اگر برای خدا باشد خط اول ودوم فرقی نمی کند.یا به شوخی می گفتندشما پیرا می آیید جلو دست وبال ما را می گیرید نمی گذارید شهید شویم!اینجا بود که حاجی باخاسی ازکوره درمی رفت و آستین هایش را بالا می زد و می گفت هرکس فکر می کند از من قوی تر است بیاید جلو.گاهی آنقدر ناراحت می شد که نزدیک بود گریه کند و به فرمانده گروهان عارض می شد. دست آخر هم برات کربلا را گرفت و همراه گروهان شد وبه سمت خط مقدم حرکت کردیم.

مسن ترین پیر

درهمین گروهان حضرت قاسم پیرمرد دیگری بود که نمی دانم چند سالش بود ولی اینقدر می دانم که حاجی باخاسی ازاو خیلی جوانتر و سرحال تر بود.این پیرمرد ورامینی که سیگاری هم بود و مثل حاجی باخاسی ادعای جوانی نداشت اما اراده ای داشت که هنوز هم وقتی به یاد می آورم برایم خاطره انگیزمی شود.

او تقریبا"تمام روزهایی که در منطقه چنانه بودیم مثل همه ما در برنامه های سنگین صبحگاه و مانورها حاضر می شد. با این که اجباری در کار نبود او سعی می کرد تکلیفی که برعهده داشت یا احساس می کرد دارد را در حد توانش به انجام برساند.صبح ها که بعد از نماز صبح درآن منطقه پراز تپه ماهور های چنانه ,واقع در دشت عباس که بتازگی نیز در عملیات فتح المبین از دست دشمنان بعثی آزاد شده بود کیلومتر ها می دویدیم،ما که جای نوه این شیر پیر بودیم عرق شرشراز سرو رویمان می ریخت و به قول بچه ها کم می آوردیم چه رسد به آن پیر مرد سالمند.او اگر به جبهه هم نمی آمد نه تنها موجب سرزنش نبود وانتظاری از او نمی رفت بلکه آمدنش با آن سن وسال تعجب برانگیز هم بود.

پیرمرد با ما حرکت می کرد. رفته رفته لنگ می زد و کم کم عقب می افتاد ولی روح بزرگش هرطور شده اورا به حرکت وا می داشت و نیروی عشق گام های او را شارژمی کرد.نفسش می گرفت. گاهی می نشست. هربار فکر می کردیم که برمی گردد یا اصلا"این بار نمی آید.ولی می آمد. گاهی کیلو مترها درآن دشت ها و تپه ماهورها عقب می افتاد. گاهی با چشم پر سوی جوانی هم اورا در دوردست ها مانند نقطه ای می دیدیم ومی دیدیم که دارد می آید. گاهی ما به مقر و محل نصب چادر ها می رسیدیم , صبحانه را هم خورده بودیم که او تازه از راه می رسید. نه ناراحت می شد و نه خم به ابرو می آورد.

حاجی توزنده جانی

حاجی توزنده جانی از اعضای مسن سپاه پاسداران کرج بود. مرد با کمالات و خوش بیان ودلنشین که آشنائی با او را نیز از نقاط برجسته دوران حضورم در جبهه می دانم.

ما با تعداد دیگری از بچه های کرج از پادگان ابوذر در سرپل ذهاب به منطقه ای جنگلی و زیبا در ریجاب اعزام شدیم. قرار بود آنجا پایگاهی احداث کنیم و مقدمات را برای انجام عملیاتی در منطقه شمالی قصر شیرین آماده کنیم.در شمال قصر شیرین که درآن موقع هنوز در اشغال بعثی ها بود ارتفاع بلندی بنام "کوه بمو"قرار داشت که تصرف آن یکی از اهداف رزمندگان اسلام بود. اگر این کوه بسیار بلند فتح می شد منطقه وسیعی از خاک عراق از جمله سد دربندیخان عراق در دید و تیر رس ما قرار می گرفت و علاوه بر آن مناطق وسیعی از خاک اشغال شده ما نیز خود به خود آزاد می شد.

ما در منطقه ریجاب , جایی که کوه بمو را هم می دیدیم چند چادر برپا کردیم . درمدتی که آنجا و منتطررسیدن دستورات بعدی بودیم بعد از آنکه چادر ها را نصب کردیم و محوطه اردوگاه تازه تأسیس را از خار وخاشاک و سنگ های ریز و درشت پاکسازی کردیم تقریبا"دیگر کار خاصی نداشتیم. صبح ها معمولا"بعد از صبحگاه به گشت در اطراف اردوگاه که باغ ها و رودخانه های زیبایی داشت می پرداختیم.عصر ها هم به فوتبال و دیگر سرگرمی ها سرگرم می شدیم.

صبح ها بعد از بازگشت از گشت زدن درمناطق جنگلی یا به مطالعه می گذشت یا به استراحت.گاهی هم زیر درختی روی چمن ها می نشستیم و بزرگترهایی چون حاجی توزنده جانی یا حاج آقا نوری که پسرش هم از اعضای سپاه پاسداران و فرمانده ما درآنجا بود برایمان صحبت می کردند. حاجی توزنده جانی همان موقع هم جانباز بود و یک چشمش مصنوعی وشیشه ای داشت.او خاطرات و داستان های آموزنده زیادی تعریف می کرد و با بیان شیوا و لحن گیرایی که داشت سراپا گوش پای صحبت هایش می نشستیم.حاجی زیاد عطر گل محمدی می زد و به گل محمدی هم خیلی علاقه داشت.

یک روز در جای سرسبزی کنار رود زیبایی  دور هم نشسته بودیم . کنارمان یک دسته گل محمدی روئیده بود.حاجی یکی از گل ها را چید و بوئید وداستان جالبی را برایمان تعریف کرد.داستانی که هنوز هم وقتی بیاد می آورم عطر گل محمدی در فضای ذهنم می پیچد.

حاجی می گفت گل محمدی از عرق حضرت محمد(ص)که در شب معراج یا هنگام نزول وحی از پیشانی مبارکش چکیده خلق شده است. می گفت یک روز عرق عروج آن حضرت در برکه ای زلال که نور آفتاب در آن تابیده بود افتاد و تبدیل به گلبرگی از گل محمدی شد. دوماهی با دیدن این گلبرگ زیبا با شور وشوق بطرف آن رفتند و هرکدام یک طرف آن را به دهن گرفتند. هریک از ماهی ها می خواست خودش این گلبرگ زیبا و معطر را صاحب شود. در این کشا کش گلبرگ لطیف از میان دو پاره شدو هرکدام از ماهی ها نیمی از آن را بدست آوردند. حاجی بعد ازنقل این داستان زیبا کاسبرگ های گل محمدی ای را که دردست داشت و هراز گاهی هم آن را می بوئید به بچه ها نشان داد که هرکاسبرگ شبیه یک ماهی کوچک با باله های آن است.گوئی داستان تازه به اوج خود رسیده بود و حس غریبی افراد حاضر درآن جمع را که بعد ها خیلی از آن ها به شهادت رسیدند فرا گرفته بود.

طعم این داستان زیبا هنوز درکام من مانده و بعد ها که  با زبان شعر آشنا شدم اثرآن  درمن بود وبیانم را هم به این مضمون معطر ساخته بود.به مناسبت ولادت حضرت رسول (ص)با الهام از این داستان دوشعر درمدح آن حضرت سرودم که مضمون این داستان بنوعی درآن ها آمده است:

بوسه متبرک

ای دل من ملعبۀ دست تو

هست وجودهمه از هست تو

همچو من افتاده به پای تو مست

هرکه چشیدست می مست تو

آمده اند ارض وسما دست بوس

ماه نشسته ست فرو دست تو

مهرو مه و حوری و باغ بهشت

خلق شده جمله به پیوست تو

از عرقت عطر پدید آمده

بوسه تبرک شده با دست تو

چشم من از نور تو بینا شده

این دل شیدا شده پابست تو

"ساقی"اگر نیست کسی پیش کس

هست ولی چاکر دربست تو

شاهکار آفرینش

شبی که نام تورا عشق برزبان آورد

به جسم مرده هستی نوید جان آورد

کنار برکه هستی نشسته بود خدا

و دل به زلف سیاه تو بسته بود خدا

بنفشه ای که درآن برکه بود بو می کرد

تورا زخویشتن خویش آرزو می کرد

که ناگهان دل تنهائی اش گرفت وشکست

فرشته ای به تسلی کنار برکه نشست

فرشته بال وپری زد گلی به آب افتاد

ونام تو به زبان گل وگلاب افتاد

توخنده ای زدی از مهر ای ستاره عشق

به جان خرمن شب شعله زد شراره عشق

شب عدم چو به روز وجود می گروید

به دین پاک تو بود ونبود می گروید

چه شور وشوق عجیبی برای خلقت داشت

مدام بذرمحبت درانجمن می کاشت

صدای بال ملائک درانجمن پیچید

خدا برای تو انجم درانجمن می چید

تو انفجار بزرگی و هستی هستی

شراب ناب امیدی ومستی مستی

گرفته دامن لطف تورا بهار وجود

نبود اگر نفس سبز تو بهار نبود

زمین به یمن وجود تو آسمان دارد

و شب قدوم تورا ماه واختران دارد

زارتفاع تو هستی فرود می آید

عدم به شوق تو دراین وجود می آید

اگر برای تو باشد وجود می ارزد

کرشمه تو به بود ونبود می ارزد

همه وجود تو زیباست کار کار خداست

وصنع چشم سیاه تو شاهکار خداست

تو ای عصاره پاکی حبیب او شده ای

برای خاکی وافلاکی آبرو شده ای

به روی توست که گلزار رنگ وبو دارد

به حسن خلق تو این هستی آبرو دارد

 "الهم صل علی محمدوآل محمد"

+نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت11:19توسط بهروز ساقي | |

نیمه شعبان ودل دیوانه است

دل نگوآتشگهی ویرانه است

مجلس جشن وسرور عاشقان

محفل شمع وگل وپروانه است

جا ندارد دل درون سینه انه ام

سینه خلوتگاه آن جانانه است

عالمی دل را پریشان می کند

گیسوانی که به روی شانه است

او دلش دریا وچشمش آسمان

بوسه هایش می لبش میخانه است

یاد او در شامگاهان فراق

روشنایی بخش هر کاشانه است

نیمه شعبان ودل دیوانه است

نیمه شعبان ودل دیوانه است

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت17:6توسط بهروز ساقي | |

آسمان ابری شد و رفت آفتاب

دیده می بارید و مردم غرق آب


آسمان روی زمین افتاده بود

گوئیا ارکان عالم شد خراب


ناگهان غوغای محشر شد بپا

گام های زندگی ماند از شتاب


رفت آن روح خدا کاورده بود

جان تازه برتن اسلام ناب


"بادلی آرام و قلبی مطمئن"

رفته بود آن نازنین در ناز خواب


در پی خورشید جمع اختران

ماه را بی وقفه کردند انتخاب


جانشینی محمد(ص) را علی

شد امیر کاروان انقلاب

+نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت19:47توسط بهروز ساقي | |

این چند بیت تازه نیست ولی به یاد ندارم در جایی هم چاپ یا منتشر شده باشد.در ضمن چند سال پیش از سوی سازمان تبلیغات اسلامی به عنوان شعر برگزیدۀ نماز هم انتخاب شده بود.


گل می کند کویر دلم بازبا نماز

پر می شود فضای دل از راز با نماز

از بس بهاری است هوای قنوت من

باران گریه می شود آغاز با نماز

وقتی که را ه چاره به دل بسته می شود

رازو نیاز می کند اعجاز با نماز

مرغ شکسته با ل و پر اینجا میسر است

بی بال و پر ادامه پرواز با نماز

من کشته حدیث خوش دوست گفتنم

می گویمش به شیوه ابراز با نماز


+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت9:58توسط بهروز ساقي | |


نام تو امید می دهد برا ی زیستن

یاد تو چراغ  روشن وجود ماست

یاد تو نماز ما قیام ما قعود ما سجود ماست

در فراق تو به دیده حال می دهد گریستن

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت15:28توسط بهروز ساقي | |

خدا سیب را دوست دارد

برای همین این جهان را 

-که یک باغ سیب است-

چنین رنگ رنگ خلق کرده

سر طاقچه بر لب حوض هستی

وتا چشم کار می کند در کنار خودش سیب چید ست

زمین وزمان غرق در بوی سیب است

خدا این همه سیب را

برای رسیدن به یک سیب سرخ آفرید ست

برای رسیدن به تصویر زیبای انسان

بگو سیب!


+نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت22:44توسط بهروز ساقي | |

این غزل تازه نیست ولی مناسبت دارد.برگ سبزی است...


بهار آمده باز آری این علامت سبز

زرستخیز نشان دارد این قیامت سبز

در این دو روزۀ دنیا بزن به دریا دل

که بر کرانه بیانجامد این این اقامت سبز

بدان که نیست کسی در میانه غیر از دوست

خداست بانی این عشق این کرامت سبز

در این کویر بیا بذر مهر بنشانیم

که در بهشت بروید به قد وقامت سبز

هزار دشت شقایق هزار سرو بلند

فدای مکتب سرخ تو ای امامت سبز

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت23:59توسط بهروز ساقي | |

بسم الله الرحمان الرحیم

این منظومه با موضوع دفاع مقدس ، در واقع مقا مه ای منظوم از سفری رویایی است که در دوره ای طلایی انجام گرفته. دورانی که چون جزیره ای در دوردست ها در مه گذشت زمان گم شده است!

"عشق هاواسیندا" به زبان مادری ام یعنی ترکی آذری وبه لهجۀ روستای زادگاهم  بنام کلهر در منطقۀ معروف ترکمانچای از توابع شهر میانۀ آذربایجان شرقی سروده شده است.

قالب این سروده بایاتی ، چیزی شبیه به رباعی ودوبیتی ، البته با وزن هجایی و از نوع هفت تایی آن است. فقط برای تقریب به ذهن هموطنان فارس زبانم و باید بگویم بلا تشبیه این مجموعه چیزی مانند "حیدر بابای" استاد شهریار می باشد. البته با این تفاوت ظاهری که حیدربابا خماسی(پنج مصراعی) است واین رباعی (چهار مصراعی)،  حیدر بابا 76بند است واین 139 بند ، حیدر بابا 11هجایی است واین 7هجایی . البته زبان ولهجۀ هردو منظومه به دلیل اینکه زادگاه استاد شهریار به روستای ما خیلی نزدیک است وتقریبا"در یک منطقه قرار دارند یکی است.

چون تقریبا"اولین تجربیاتم در سرودن به این زبان است حتما" ایرادات فراوانی می تواند داشته باشد که ضمن عذرخواهی از همزبانان اهل ذوقم ، تقاضای راهنمایی دارم.


1

 بیری  واردی  بیری  یوخ

بیری  آجدی  بیری  توخ

یوخدور غمسیز یاشایان

درده  مبتلاسی  چوخ

2

بوردا بو دار دونیادا

انسان  آدمیزادا

بیر گون  راحاتلیق  یوخدور

هر کیمسه کی اؤلسادا

3

یاسین دی  یا  تویون دو

دونیا  دئمه  اویون دو

دونیانین  دار پالتارین

هرکیم  گئیدی  سویوندو

4

باش  آتیب  یاتاجاقسان

گون کیمی  باتا جاقسان

بو تورپاغلی  کؤینه یی

چیخاردیب  آتا جاقسان

5

اریده رلر  یاغیوی

ائشه جکلر  باغیوی

فلک اؤز اللریله

سوورار  تورپاغیوی

6

نه آلدین  وئره جکسن

نه اکدین  دره جکسن

بو ترله میش  کؤینه یی

چیخاردیب  سره جکسن

7

گؤزلر  سچمک اوچون دو

اکین   بیچمک اوچون دو

دونیا  مالینا  اویما

قویوب   کئچمک اوچون دو

8

با شلارا  قاتدیم  باشی

قیرخا  یئتیردیم  یاشی

قارداشینان  یولداشا

اریتمیشم  گؤز یاشی

9

یارگلیب  یئته جکدی

غصه لر ایته جکدی

درمانیمیز  یولدادی

یارالار  بیته جکدی

10

اکین لر  گویره جک

یتییشیب  بار وره جک

بیرگون  فلک  بویئرده

هرنه  اکیب  دره جک



........ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت17:42توسط بهروز ساقي | |

 

46

جوان ایدی  قوجایدی

همتلری  اوجایدی

داغ  دره نی  کئچدیلر

بیلمزدیلر  نئجه یدی

47

 باهاردا گول بالالار

سئوگییه  مبتلالار

دونیادا  بوجورکی وار

ایستمیردی  قالالار

48

یتیشدی  پاییزچاغی

تؤکوردو  گول  یارپاغی

هر محلده  یانیردی

حجله لرین  چیراغی

49

گوللر اود آراسیندا

هرائو ایگید یاسیندا

یئر گوی  قان آغلاشیردی

کربلا  هاواسیندا

50

هرگون  بیر اویون ایدی

جنگ کفر و دین ایدی

بس کی  شهید  وئریردیک

هرگون  قوربان  گونوایدی

51

چشمه ده ن  سو گلیردی

گوللره  سو وئریردی

هرگول  کی  گؤیه ریردی

اوراقچیلار دریردی

52

الله  بیزه  باخیردی

قان  سوکیمی  آخیردی

بوقانلار سئل  اولوردو

دوشمن  ائوین یخیردی

53

شیطان هرنه  واریدی

اونا  هاواداریدی

بویان طرفده اما

الله  بیزه ساریدی

54

الله  یادی  گلنده

امام  آدی  گلنده

بیرقوش اولوب  اوچاردیق

پیغام زادی  گلنده

55

داغی  داشی  دلردیک

اود ایچینیده  گولردیک

قال دئسه یدی  قالاردیق

اؤل  دئسه یدی  اؤلردیک


........ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت17:38توسط بهروز ساقي | |